رفتن به محتوای اصلی
ویزدورایز

آرشیو ویزدورایز / جستار / فارسی / خواندن آزاد

تئاتر دشمنی

وقتی جنگ با ایران فقط دکورِ یک معامله‌ی پر سود است

علی دلشاد تهرانی۲ اسفند ۱۴۰۴۷ دقیقه خواندن

نویسنده: علی دلشاد تهرانی

در ۱۴ ژانویه، در مطلبی به نام لحظه‌های از دست‌رفته که در ویزدورایز منتشر کردم، به‌عنوان یکی از سناریوهای ممکن نوشتم که تقابل نمایشی آمریکا و جمهوری اسلامی می‌تواند پوششی برای یک معامله‌ی پشت‌پرده باشد؛ سناریویی که در آن نه جنگی در کار است و نه پروژه‌ی واقعی تغییر رژیم، بلکه یک بازتنظیم پرهزینه اما کنترل‌شده‌ی توازن قدرت. آن زمان این فرض بیشتر شبیه یک احتمال حاشیه‌ای به نظر می‌رسید. امروز اما با کنار هم گذاشتن رفتار بازیگران، الگوی فشارها و منطق هزینه–فایده، این سناریو برای من از یک امکان نظری به محتمل‌ترین روایت ماجرا تبدیل شده است.

آنچه اکنون در سطح عمومی به‌عنوان «تقابل ترامپ و جمهوری اسلامی» دیده می‌شود، اگر از لایه‌ی نمایشی عبور کنیم، بیشتر شبیه یک الگوی چانه‌زنی پرهزینه اما مهارشده است تا مقدمه‌ی یک جنگ یا پروژه‌ی واقعی تغییر رژیم. فرض غالب این است که آمریکا در آستانه‌ی حمله است یا به‌دنبال فروپاشی فوری جمهوری اسلامی. اما رفتار واقعی واشنگتن و تهران بیشتر شبیه معامله است تا قمار.

نخست، حمله‌ی مستقیم به ایران از نظر مالی، نیروی انسانی و پیامدهای ژئوپولیتیک به‌شدت پرهزینه است. ایران نه عراق ۲۰۰۳ است و نه لیبی ۲۰۱۱ . هر سناریوی نظامی جدی به‌معنای بی‌ثبات‌سازی کل خاورمیانه، اختلال در بازار انرژی و ورود آمریکا به یک چرخه‌ی بلندمدتِ مدیریت بحران خواهد بود. این با منطق ترامپ که سیاست خارجی‌اش بر کمینه‌سازی هزینه‌ی مستقیم و بیشینه‌سازی بازده نمایشی بنا شده، همخوان نیست. ترامپ به‌جای جنگ، «برند معامله» می‌خواهد: پیروزی قابل فروش با هزینه‌ی محدود.

دوم، توان پاسخ نامتقارن ایران باعث می‌شود هیچ حمله‌ای «یک ضربه و تمام» نباشد. پایگاه‌های آمریکا در عراق، سوریه و خلیج فارس، مسیرهای کشتیرانی و زیرساخت‌های انرژی منطقه همگی در معرض واکنش هستند. حتی اگر ایران از نظر نظامی ضعیف‌تر باشد، توان گسترش دامنه‌ی بحران را دارد و همین کافی است تا کنترل روایت و کنترل نقطه‌ی پایان از دست برود. برای واشنگتن خطر اصلی دقیقاً همین است: جنگی که با دستور آغاز می‌شود اما با دستور پایان نمی‌پذیرد.

سوم، ساختار ایدئولوژیک و بعضاً آخرالزمانی جمهوری اسلامی صرفاً نشانه‌ی بی‌منطقی نیست؛ یک ابزار چانه‌زنی پرریسک است. طرفی که القا می‌کند هزینه‌ی فروپاشی یا مرگ برایش کمتر از حد معمول است، طرف مقابل را محتاط‌تر می‌کند. این همان منطق دیوانه‌نمایی راهبردی است: ایجاد تردید در این‌که بازدارندگی کلاسیک کاملاً کار خواهد کرد. نتیجه این می‌شود که گزینه‌ی جنگ، روی کاغذ موجود است اما در عمل تبدیل به ابزار فشار برای مذاکره می‌شود.

چهارم، برای ترامپ، رضا پهلوی نه یک برگ برنده بلکه یک ریسک است. برخلاف تصور رایج که آمریکا هر آلترناتیوی را ترجیح می‌دهد، از نگاه رئال‌پولیتیک یک رژیم بد اما قابل پیش‌بینی اغلب کم‌هزینه‌تر از یک آینده‌ی ناشناخته است. بی‌اعتمادی ترامپ به پهلوی را می‌شود یک لایه عمیق‌تر دید.

پهلوی برای ترامپ فقط یک شخص نیست، نماینده‌ی احتمالی یک نظم جدید است. نظم جدید یعنی بازیگران جدید، ائتلاف‌های جدید، مطالبات جدید و امکان بازتعریف کامل رابطه با آمریکا. اگر ایران آینده واقعاً ملی‌گرا و مبتنی بر مشروعیت انتخاباتی شود، دیگر مثل یک دولت رانتی منزوی با چند کانال محدود فشار عمل نمی‌کند. می‌تواند به‌جای معامله‌ی یک‌طرفه، وارد چانه‌زنی متقابل شود. می‌تواند در بازار انرژی، سیاست منطقه‌ای و قراردادهای اقتصادی به‌جای امتیازدهی سریع، به سمت تنوع‌بخشی شریک‌ها برود. می‌تواند رابطه با اروپا را بازسازی کند و وزن واشنگتن را در تصمیم‌های کلان کاهش دهد. حتی می‌تواند در رقابت آمریکا و چین به‌جای ابزار فشار شدن، به بازی چندجانبه برود. برای ترامپ، چنین ایرانی دقیقاً همان چیزی است که کنترل‌پذیری را کم می‌کند.

علاوه بر این، پهلوی اگر بخواهد در داخل ایران پایگاه بگیرد، ناچار است فاصله‌اش را با تصویر وابستگی حفظ کند. این یعنی حتی اگر در کوتاه‌مدت به حمایت خارجی نیاز داشته باشد، در میان‌مدت انگیزه دارد استقلالش را نمایش دهد و هزینه‌ی سیاسی «امتیاز دادن به آمریکا» را بالا ببرد. ترامپ به مهره‌ای علاقه دارد که خروجی‌اش قابل تضمین باشد. پهلوی برای او چنین تضمینی ندارد.

پنجم، آنچه در حوزه‌ی رسانه و افکار عمومی می‌بینیم بیشتر یک جنگ شناختی هم‌راستا با منطق فشار است تا یک توطئه‌ی واحد. رسانه‌هایی مثل ایران اینترنشنال و بی‌بی‌سی فارسی در بزرگ‌نمایی فروپاشی قریب‌الوقوع، تحریک هیجانی، القای لحظه‌ی آخر و تشدید حس اضطرار نقش دارند. این فضا به‌طور ساختاری با منطق چانه‌زنی ترامپ همخوان است: بالا بردن هزینه‌ی روانی برای طرف مقابل، بدون تعهد به حمله‌ی واقعی. در همین چارچوب، نقش رضا پهلوی هم بهتر فهم می‌شود: نه به‌عنوان طراح مستقل، بلکه به‌عنوان مهره‌ای که آگاهانه یا ناخواسته در این بازی فشار ادغام شده است. برجسته‌شدن او در برخی رسانه‌ها و ساده‌سازی روایت تغییر رژیم، کارکرد روانی دارد: ساختن «گزینه‌ی جایگزین روی میز» برای افزایش فشار، نه لزوماً اجرای واقعی انتقال قدرت.

ششم، تحریم‌های حداکثری، درگیری‌های محدود اخیر، ناامنی‌های داخلی و فشارهای اقتصادی و ارزی، یک بسته‌ی اهرمی کامل ساخته‌اند. از یک سو تضعیف واقعی ظرفیت مانور جمهوری اسلامی و از سوی دیگر باز گذاشتن درِ مذاکره. همزمان بخشی از توان هسته‌ای ایران عملاً خنثی یا کند شده، بدون آن‌که آمریکا وارد جنگ تمام‌عیار شود. این دقیقاً همان نقطه‌ی بهینه‌ی فشار است: نه فروپاشی غیرقابل‌کنترل و نه سازش بی‌هزینه. آنچه اهمیت این پیکربندی را عمیق‌تر می‌کند، فرسایش قابل مشاهده‌ی اهرم‌های منطقه‌ای سنتی ایران است. شبکه‌ی دیرپای پراکسی‌ها و هم‌پیمانان تهران، از سوریه و حزب‌الله در لبنان گرفته تا شبه‌نظامیان منطقه‌ای و حتی شرکای نمادینی مثل ونزوئلا، یا تضعیف شده، یا تکه‌تکه شده، یا وارد فاز بازتعریف راهبردی شده است. این بازیگران امروز با خودمختاری بسیار بیشتر و قابلیت اتکای بسیار کمتر به‌عنوان ابزار قدرت‌نمایی هماهنگ ایران عمل می‌کنند. در نتیجه، تهران دیگر یک «بیمه‌ی منطقه‌ای» منسجم در اختیار ندارد که بتواند به‌طور قابل اتکا هزینه‌ی تشدید تنش را برای واشنگتن بالا ببرد. این کوچک‌شدن و چندپاره‌شدن اهرم‌های بیرونی، فضای مانور راهبردی جمهوری اسلامی را به‌شدت محدود کرده و در عین حال جذابیت کاهش تنش کنترل‌شده و چانه‌زنی پشت‌پرده را به‌عنوان یک انتخاب عقلانی برای بقای رژیم افزایش می‌دهد.

هفتم، نکته‌ای که کمتر به آن توجه می‌شود، هزینه‌ی ژئوپولیتیک فروپاشی جمهوری اسلامی برای خودِ آمریکاست. فروپاشی یعنی خلأ قدرت در یک کشور ۹۰ میلیونی، خطر تجزیه‌ی عملی، خطر جنگ داخلی چندقطبی، ورود بازیگران منطقه‌ای، بی‌ثباتی انرژی و باز شدن مسیر نفوذ چین و روسیه به‌صورت غیرقابل‌کنترل. از دید واشنگتن، «جمهوری اسلامی ضعیف اما سرپا» بسیار کم‌هزینه‌تر از «ایران فروپاشیده و غیرقابل‌پیش‌بینی» است. این دقیقاً با منطق دیل پشت‌پرده سازگار است.

هشتم، این بازی فقط علیه ایران نیست. معامله‌ی پشت‌پرده یا حتی نزدیک شدن به آن، پیام ضمنی به چین هم دارد: آمریکا می‌تواند با ابزارهای کم‌هزینه یک بازیگر منطقه‌ای مهم را در وضعیت چانه‌زنی نگه دارد، بدون اشغال و بدون جنگ کلاسیک. این یک نمایش قدرت غیرمستقیم در چارچوب رقابت بزرگ‌تر واشنگتن و پکن است.

نهم، ترامپ به یک دستاورد نمایشی در سیاست خارجی نیاز دارد که شبیه توافق فروخته شود، نه شبیه جنگ. یک دیل با ایران حتی اگر حداقلی باشد، برای روایت داخلی او قابل فروش‌تر از یک درگیری خونین دیگر در خاورمیانه است. در سوی دیگر، جمهوری اسلامی هم به تنفس اقتصادی ولو موقت نیاز دارد تا از فروپاشی شتاب‌دار جلوگیری کند. هم‌پوشانی این نیازها منطق معامله را تقویت می‌کند.

دهم، به همین دلیل روی صحنه نمایش دشمنی مطلق ادامه دارد. جمهوری اسلامی برای مشروعیت داخلی‌اش به تصویر دشمن نیاز دارد و ترامپ برای روایت سخت‌گیری علیه دشمنان آمریکا. جامعه‌ی جهانی هم با هشتگ، خبر و بیانیه نقش دکور را بازی می‌کند. پشت صحنه اما منطق بازی بیشتر شبیه بازار مکاره‌ی ژئوپولیتیک است تا میدان جنگ.

در این نقطه معمولاً سه اعتراض مطرح می‌شود.

اعتراض اول این است که اگر دیل در کار است، پس این‌همه تنش و تهدید برای چیست؟ پاسخ ساده است: دیل بدون تنش اهرم ندارد. فشار بخشی از خودِ معامله است، نه نفی آن. هرچه تصویر جنگ واقعی‌تر به نظر برسد، امتیازگیری پشت‌پرده آسان‌تر می‌شود.

اعتراض دوم این است که این نگاه توطئه‌محور است. اما این تحلیل بر فرض هماهنگی مخفی بنا نشده، بر خوانش رفتار بازیگران بر اساس منطق هزینه–فایده بنا شده است. هیچ‌جا لازم نیست فرض کنیم واشنگتن و تهران «دوست» هستند؛ کافی است فرض کنیم هر دو طرف می‌خواهند از بدترین سناریو فرار کنند.

اعتراض سوم این است که ممکن است جنگ واقعاً اتفاق بیفتد و کل این تحلیل غلط از آب دربیاید. بله، ریسک جنگ واقعی است. اما وجود ریسک جنگ با غالب بودن سناریوی دیل تناقض ندارد. دقیقاً برعکس: ریسک جنگ همان ابزاری است که دیل را ممکن می‌کند.

در این چارچوب، سؤال اصلی دیگر این نیست که آیا آمریکا به ایران حمله می‌کند. سؤال این است که در این چانه‌زنی پشت‌پرده چه چیزهایی تبدیل به امتیاز می‌شوند و چه چیزهایی فقط موقتاً نجات پیدا می‌کنند. اگر سناریوی معامله درست باشد، خطر اصلی دقیقاً همین است: نه جنگ تمام‌عیار، نه پیروزی روشن، بلکه یک بازتنظیم تاریک که ممکن است برای مردم ایران فقط به معنای ادامه‌ی همان بن‌بست در قالبی تازه باشد.

در نهایت، بزرگ‌ترین قربانیان این تئاتر ژئوپولیتیک، مردم عادی ایران هستند. پشت هر حرکت حساب‌شده و هر معامله‌ی پشت‌پرده، جان‌های واقعی در میان است، کشته‌های واقعی، و اندوهی عمیق که هنوز بر دل همه‌ی ما سنگینی می‌کند. در حالی که بازیگران اصلی ممکن است این وضعیت را یک بازی راهبردی ببینند، هزینه‌ی انسانی آن به اندازه‌ی جان‌های از دست‌رفته و سوگواری‌های حل‌نشده، خشن‌ترین و ماندگارترین واقعیت این ماجراست.

نشانی عمومی حفظ‌شده

نشانی عمومی اصلی

نوشته‌ی

علی دلشاد تهرانی

الی دلشاد ویزدورایز را به‌عنوان تمرینی در توجه آهسته، میان فلسفه، ادبیات، عصب‌شناسی، فناوری، و تجربه‌ی انسانی پیش می‌برد.

ادامه با آرامش

نوشته‌های نزدیک